تبليغاتX
"آیریا"
وطنم!
ایرانی آزاد!

ای  ایرانی که سرزمینت را دوستی داری!

سرزمینی که روزی بزرگمرد عدالت٬ کوروش بر آن حکومت می کرد!

نظر بیفکن که از آن هیچ نمانده!

نظر بیفکن!

رهایش کن٬ رهایش کن از این نیرنگ٬ از این بیداد٬ ازین بیماری و فریاد!

رهایش کن!

مگذار که پستی مردی٬ بزرگی تو را٬شعور و درک تو را به زوال بکشد!

مگذار!مگذار!مگذار!

+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم خرداد 1388ساعت 11:56 توسط ملیکا |
بهار
صدای نفسهاشو دارم از درونم میشنوم. آروم آروم داره جون میگیره. داره رنگ میگیره. سرخی هاش داره جاری میشه ٬ قلبش تند تند میزنه و منو در گیر نوستالوژی کهنه کودکی میکنه . طبیعت هم دنبال شور کودکیه...

بهار که میاد شکوفه ها دنیا میان آفتاب از خواب پا میشه و رو زمین الاکلنگ بازی میکنه٬ حتی ستاره هام با شیطنت چشمک میزنن!

بهار با شیطونی هاش همه رو به رویا میبره. همه رو وادار میکنه به انتظار.انتظار لحظه ای که هر تکرارش پر حادثست.

بهار حتی آدم های زمستونی رو هم پر شوق کفش تازه و صافی اسکناس نو میکنه.صدای نفسهاشو میشنوی؟!

بارون گریه هاشو چی حس میکنی؟!

درست مثل بازی های بچگیمون یادته؟ سیل گریه های قهرمون دنیارو میگرفت اما ابرهای کینه مثل توپ زود از جلوی چشم هامون می رفت کنار

بهارم درست مثل بچه ها یهو دلش میگیره و با غمش دنیا رو به گریه می اندازه!

ابرهای سیاه چشمش وقتی پر اشک میشه دلتو میلرزونه و یه حس نو بهت میده.

اون موقعست که مروارید چشمات از رو طاقچه پلکات قل می خوره و می افته پایین!

این مرواریها نمی میرن! تو ظرف بلوری خاطره ها جمع میشن و گنجینه عشق رو میسازن٬ تا زمانی که سیاهی چشات به جبر سرد روزگار پشت یه شیشه پنهون میشه٬ تو گنجینتو بقل بگیری و مرواریدهاشو دونه به دونه به بچه ها عیدی بدی.

اما بچه ها بچن! سردی و سکوت مروارید یخی و نمی فهمن. منتظر بهار می مونن تا مروارید خودشونو داغ ٬داغ ٬ از تو صدفش بگیرن.

بهار هم با شیطونی هاش هر سال تند و تند میدوه تا هیچکی تو فصل های زندگی به برگ نمونه.

صدای خنده هاشو میشنوم که منو دلتنگ کفش نوی تو جعبه میکنه...

+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت 8:20 توسط ملیکا |
آخرین بازمانده
تنها سازمانی که ریاستش طی این سه سال عوض نشده بود سازمان سمپاد (سازمان ملی پرورش ملی استعدادهای درخشان) بود که اونم نتونست دووم بیاره

دکتر اژه ای موسس و رییس سازمان در این ۲۱ سال چند روز پیش استعفا داد

نمی خوام شایعه پراکنی و یک کلاغ چهل کلاغ بکنم اما از همون اومدن دکتر! وزیرای آموزش پرورش شروع کردن به ساز مخالف زدن به این سازمان بیچاره و تبلیغات برای بسته شدنش حالا برای چی؟ اللهُ اعلم!

خلاصه کار ما هم جدیدا شده این که دنبال کسایی بگردیم که قبلا رییس بودند و بهشون فحش میدادیم.

اما اژه ای یادت بخیر تو موسس سمپاد بودیو این همه مدارسش بدبختی داشتند ٬آموزش پرورش می زد تو سر بچه هاش بی خود و بی جهت٬ تو بودی و مدارس رفتند زیر نظر آموزش پرورش حالا خدا به داد برسه!

متن خداحافظی جواد اژه ای

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم دی 1387ساعت 8:47 توسط ملیکا |
محکومم نکن!
برای دیدن فردایم محکومم نکن

برای نگاهی دیگر مغمومم نکن

چه کنم که جایی در قاعده و قانون ندارم

مگذارید که ز سنگینی تهمت  از راه بمانم

مرا باور کن آنگونه که  می خواهم

مرا باور کن به ر ویاهایم

به قانون بی قانونی دنیایم...

+ نوشته شده در یکشنبه هشتم دی 1387ساعت 11:0 توسط ملیکا |
سرزمین آرزوها
یه چند وقتیه دیگه خیلی کم میام نت ولی بالاخره اومدم با یه شعر نو:

در سرزمین آرزویهایم کبوتران اسیر قفس آزادی ٬

عاشقانش بال و پر بسته که مبادا عشق خود را بدهند بر باد

برای میله های زندان جانشین بندگی ٬ زندگی بافته اند

به چه آسودگی "ز" را به جای "ب" ساخته اند

همه در زندان زندگی هستند شاد.

پادشاه سرزمین آرزوها نیست جز عدالت

مردمش همه عاشق ٬ همه خوشبخت

بین همسایه ها دیوار رفاقت.

آفتابش پوچی سوزانده

رودخانه زمزمه شعر خدا می خواند

چمن زار هم آهنگ وفا می سازد

رنگ خاکش سایه روشن ستایش می زند

ریشه قلبم از خاک ستایش ٬ عشق می رویاند

عاشق را زندگی در سرزمین آرزوها باید

افسوس که بین دنیای من و آرزوها فاصله ها آمد

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387ساعت 17:14 توسط ملیکا |
جشن مهرگان
فقط می خوام بگم جشن مهرگان مبارک!

جشن مهرگان

+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم مهر 1387ساعت 19:18 توسط ملیکا |
جوجه کبوتر
این همون شعریه(!) که از توش شعار وبلاگو در آوردم . میدونم که خوب نگفتمش (ضایعست )و خیلی خیلی بهتر از این میتونستم بگمش و در اولین فرصت حتما از نو می نویسمش ولی چون مضمونشو دوست دارم مینویسم اینجا(عجب ادبیاتی!):

روزی جوجه کبوتری در قفس کردند   همه درهای آزادی بر او بستند

مادر در تلاش و تکاپو به نجات او       اما نبود هیچ راه چاره برای او

روزها بگذشت و مادر نگران            راه چاره می جست از همگان

اما نیافت راه برای آزادی                که نماند  فرزندش  زندانی

روزی مادر با اندوه و گریه                سمی آورد برای آن جوجه

فرزند گفت چه میکنی مادر؟           مادر گفت که اینست بهتر

مرگ برتر  از نداشتن آزادیست        این بهترین چاره بر زندانیست

جوجه خورد آن زهر را                    مادر بدید خویشتن مرگ را

اما آن کبوتر آزاد شد                      رها مثل پر در باد شد...

           

               مرگ برتر از نداشتن آزادیست!

 

freedom

+ نوشته شده در دوشنبه یکم مهر 1387ساعت 2:24 توسط ملیکا |
گرونی!
هیچی نمیگم  فقط گرونی!

در حالی که این آقا میخنده و میگه کدوم گرونی؟؟؟؟؟؟!

کدوم گرونی؟!؟!

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 12:29 توسط ملیکا |
دارم امید ...
 

چند وقته که از همه چیز بریدم . داغونم داغونه داغون. از این فرهنگ از این جامعه از این تبعیض از این همه غم و اندوهی که هرروز تو چشم ملت میبینم!

دیگه خسته شدم!

دلم می خواد برم و نبینم ! آره من ! منی که یه روز مینوشتم که فرار راهی مستقیم به سوی اسارته ٬منی که کسایی رو که از وطنشون میرفتن بدون اینکه کاری براش بکنن خائن میدونستم. حالا دلم میخواد برم و دیگه نبینم!

همین الان که دارم اینا رو مینویسم تو گلوم یه بغضه و تو چشمام پر اشک.

خودمم باورم نمیشه! ولی مگه میشه تحمل کرد؟

مگه من آدمیم که بتونم تو غربت زندگی کنم؟

دل من شوق پریدن دارد

دل من چاره به رفتن دارد

نه دلم طاقت رفتن، نه به ماندن دارد

چه کنم که دل من عشق به ایران دارد؟

دیگه تو سرم از اون حرفها نیست٬ دیگه بریدم!!

دیگه اون آدمی نیستم که صبح اول صبح ٬ ناشتا اول ای ایران گوش میکرد بعد میرفت سر کاراش!

دیگه دستمم طاقت نوشتن اینا رو از من ٬نداره فقط میگم :

الهی ما را آن ده که ما را آن به!!

+ نوشته شده در شنبه نهم شهریور 1387ساعت 1:57 توسط ملیکا |
چه انتظاری داریم؟!
 

چینی ها میگن بنویس تا فراموش کنی!

ولی ما ننوشته فراموش کرده ایم!

یادمان رفته که در چه خرابه ای زندگی میکنیم. فقط فیلمی میاید و 2 ساعت یادمان می افتد که در این جهان ما انسان هایی اسیر دام اعتیاد شده اند ، بی گناه به چیزهایی محکوم شده اند که حق ظالم ترین آدم ها نبوده است.

بی گناه پای چوبه دار ترد و ترک رفته اند فقط برای اینکه  حق خودشان را از جامعه و از زندگی میخواستند.

تا زمانی که چشم باز نکیم نمیبینیم، چشم ما چیست؟ روزنامه؟ فیلم؟ کتاب؟

روزنامه هایی که روزنامه نگارانش از ترس ، نوشته خود را هزار بار از فیلترهای وزارت ارشاد و غیره رد میکنند که برای گفتن حقایق بچه هایشان را عمری از پدر محروم نکنند.

فیلم هایی  که تهیه کنندگان مبهوتش به علت نگرفتن مجوز باید به خاک سیاه بنشینند و فکر این باشند که اگر در رویای خود توانستند فیلم دیگری بسازند مطابق میل و ذائقه نامردان روزگار باشد تا شاید بتواند نان و پیازی را برای شام به عنوان سوغاتی سفر چند ماهه کاری به خانه بیاورد.

کتابهایی که نویسندگانش همچون مرحوم شریعتی ترور میشوند و فردا روز کتابهای کپی شده ایشان را در کنار خیابان بدور از چشم مامورین می فروشند.

چشم های ما باز است؟

وقتی از کنار معتادی در خیابان رد میشویم هزار لعن و نفرین بر پدر و مادرش میفرستیم که چرا با تربیت چنین موجودی به جامعه ضربه میزند؟

بدون اینکه ذره ای به این فکر کنیم که چه کسی او را به چنین باتلاقی کشیده و چنان او را نا امید کرده که بدون دست و پا زدن در آن آرامو تسلیم شده جسدش را در کفش دفن می کند.

فکر کردن به آن آزارمان می دهد. تا کی می خواهیم آسوده و بدون فکر کردن به مشکلات مردم زندگی کنیم؟

تا کی فقط فکر خود باشیم ؟ خودخواه ترین موجودات!

چشم های ما بسته است یا می خواهیم بسته بماند؟

تا وقتی که همسایه من شب خویش را پای ماهواره و فلان شبکه به حرفهای آدمی که تمام زندگی اش را مانند  یک انگل گذرانده و برای من و جامعه من سیایت تعیین میکند ، گوش میکند و به خیال خود راه آزادی را میپوید در حالی که بیشتر به انتهای جاده نادانی و اسارت نزدیک میشود ، ما چه انتظاری داریم؟!

تا وقتی که کتابهای درسی ما تاریخ و فرهنگمان را میکوبد و از بزرگانی که تمام دنیا آنها را می ستایند بد میگوید ، ما چه انتظاری داریم؟

ما اینها را دیده ایم و شنیده ایم ، نگذاریم که نسل بعد از ما نسلی فرو رفته در تاریکی و  تسلیم شده باشند.

نگذاریم که کودکانمان بازی های کودکانشان کشتن آدم هایی در غالب پلیسی مجازی  که حتی گناه آنان را نمی دانند باشد.

نگذاریم که جوانانمان دانشگاه را برای مدرک بخواهند و در طول دوران مثلاً تحصیلشان تنها چیزی که یاد بگیرند قانون های کهنه ی حقه و دوروبازی سیایت باشد.

نگذاریم که پدر و مادرانمان به جای آموختن معنی واژه  آزادی فرزندش را برای املای غلطش با حرف «ذ» به جای  «ز» تنبیه کند

.نگذاریم که سخنان  موسفیدانمان به جای تجربیات مفید چیزی جز نا آگاهی از زندگی امروز نباشد.

شروع کردنش گیج و سردرگم کننده است! ماتی و مبهوتی!!  
+ نوشته شده در دوشنبه چهارم شهریور 1387ساعت 0:59 توسط ملیکا |

قالب وبلاگ

free Template Blog

قالب وبلاگ رایگان

قالب بلاگفا